جمعه سی ام اسفند 1387
هفت سین
مدتهاست كه در مود هفت سين دارم فكر ميكنم كه بعضي ها ميگن هفت شين بوده ولي توش ميم و قاف و آي با كلاه هم پيدا ميشه و سالهاست كه سر اين مسئله ي بغرنج دعواست كه آيا صاد هم ميشه توش بزاري يا نه ! به هر حال قدري قضيه را دنبال كردم ديدم ماهي قرمزش در همين دوره قاجاريه از چين آمده و ميگن نماد مرگه كه اونجا رهاش ميكنن ولي ما ميكنيمش تو تنگ ! گفتم عيب نداره به هر حال قشنگه بهداشت و سلامتي هم كه از در و ديوار اين مملكت بالا ميره در مورد بقيه اش هم ديدم بين علماء فن اختلاف هست بعضي ميگن هفت سبزه بوده كه براي تفال به خير زدن و پيش بيني سال كشاورزي سبز مي كردن و اين يعني سازماني كه الان ما نداريم و بد نيست درست بشه تا هر ساله با كمبود و اضافه بود پياز و امثال آن رو به رو نشيم بعضي ميگن امتحان باروري مادر زمين بوده بعد از ترتيبات لازمه ي كيهاني ! يعني سونو گرافي باستاني كه صد البته ما در اين خصوص پشرفتهاي عديده اي كرديم و فقط مانده گاهي بر اساس سردي و گرمي هوا نوروز را كمي پس و پيش كنيم كه صد البته اين هم ميگن در دوره هخامنشي ها بوده و در الواح ثبت شده!- البته آنوقتها به خاطر اشتباهات محاسباتي- بماند كه ما الواح هخامنشي را كمي قديمي تر و مربوط به تمدن عيلامي مي دانيم ودر مورد اصرار يهودي ها براي پس ندادن اين الواح هم نظرياتي داريم اما سه بعض ديگر ميگن اين سفره مخصوص نوروز نبوده و در تمام عيدها و عزاها پهن مي شده براي ياد از مردگان و شكر گذاري كه فعلا در عروسي و نوروز پهن ميشه در مورد اين آخري كه فكر كردم ديدم همچين پر بيراه نگفتن فقط فراموش كردن ترمه ي مجلس عزا و حلوا و خرما وميوه را! بعد فهميدم چه كلاهي سر خودمون گذاشتيم اين سفره سفره ي خيرات و مبرات بوده براي شكر گذاري و ياد از گذشتگان و اصلا پيش از اسلام سيني به كار نبوده كه هفت سيني به كار باشد! به هرحال بخل و خساست مدرنيته اين جا را هم ناكار كرده و فقط كيف سفره انداختن را نگه داشته و شر صدقه را كه با اومانيسم خويشتن محور چندان جور نبوده به جرم صاد داشتن حذف كرده به هر حال تصميم گرفتم سفره هفت سين بياندازم اما يكي دو تاش سين داشته باشه بسه و بيشتر توجه كردم كه توش اسراف نباشه و صدقه باشه! وتاحدودي نماد ها را هم رعايت كردم!
پس هفت سينم اين طوري شد
سبزه اي از بذر شاهي ( كه بعد از سيزده نياندازم كنار جوب آب گنديده)
گندم پرك شده سيصد گرم
عدس پاك شده سيصد گرم
برنج صدري سيصد گرم
خرماي شاهاني سيصد گرم
ماكاروني سميرا يك بسته
سوياي سبحان يك بسته
البته براي تبرك و تيمن آينه و قرآن و شمع هم گذاشتم و چند تا تخم مرغ را هم با پوست پيازقرمز رنگ كردم اما جرآت نكردم سكه بذارم چون سكه ي طلا دادن در وسعم نبود- ولي براي مايه دار ها بد نيست- و سكه ي معمولي را هم نمي شود به فقير واقعي صدقه داد! شما اگر کم آوردید و سیب زمینی را مناسب سفره ی هفت سین نمی دانید می توانید از سیب درختی مخصوصا از نوع قرمزش استفاده کنید که جای ماهی قرمز هم خیلی خالی نباشد
به هر حال سر سفره ي هفت سين ياد هفت سين انتخابات هم افتادم كه تنها سينش تا سال تحويل باقي نماند منظورم سيد محمد خاتمي است (توجه داشته باشيم كه مير حسين موسوي هم مثل محمود احمدي نژاد ميم دارد)
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387
دیدار
با جمعی از شاعرا ن جوان به دیدار آیت ا... مکارم رفتیم جایتان خالی چند تا از بچه ها شعر خواندند من هم غزلی خواندم با بیت پایانی :
ای کاش یک بار دیگر این کعبه مردی بزاید این قوم خیبر نشینند تا ذوالفقاری نباشد
بعد از شعر خوانی مطالبی فرمودند که دوتا یش جالب تر بود
یکی آنکه من فکر نمی کردم قم این همه شاعر خوب داشته باشد که هر کدامشان باید در شهری باشند!
دیگر آنکه فرمودند کنار بسترم یک دیوان حافظ ویک دیوان شهریار هست یکی از قدما یکی هم از معاصرین( البته آن چه در دسترس بوده است )
خیلی جایتان خالی حقیتش مراجع امروز با این حوزه ی وسیع علوم و هنرها همین قدر به روز هستند خدا راشکر ولی باز هم به دل آدم نمی چسبد گویا باید خیلی به روز تر از این باشند شاید توقع ما زیاد بالاست به هر حال خدایشان به سلامت نگهدارد در این حول و ولا یکی هم پیدا شد که پیامی فرستاد به این مضمون:
رایتک تبنی دائبا فی قطیعتی ولو کنت ذا حزم لهدمت ما تبنی
ما هم ارتجالا در جوابش سرودیم که:
رایت العز یطلبنی بسیف ترکت الحزم لامسک بالحزام
(اگر عربی نمیدانی خوب برو یاد بگیر عزیزم! اما اگر نمی خواهی یاد بگیری اولی یعنی:
چنین دیدمت که بنای تو پیوسته بر از من بریدن است ولی اگر دور اندیش بودی این بنا را ویران میکردی
انصافا شعر خوبی است چرا که بنای اول دارای ایهام ملیحی است و هندسه ی تصاویر هم به ابهام و هم به استخدام معنی در طرف دیگر کمک میکند
اما معنای بیت جواب : دیدم سروری و بزرگی را که باشمشیر به دنبال من می گشت
پس دور اندیشی و احتیاط را کنار گذاشتم تا دست در کمرش ببرم و در آغوشش بکشم)
خودمانیم با این که از بیخ عرب نیستیم خوب گفتیم ها!
یکشنبه بیست و نهم دی 1387
خداحافظی با بوش به همراه مشاوره ی اقتصادی!
اولا ریاست لنگ حمام است آن هم حمام عمومی که زنانه و مردانه اش این روزها باهم قاطی شده است ودر جهانی که کت وشلوار حال و روزش از عبا و عمامه بهتر که هیچ کراواتش هم مشکلی را پاپیون نمی کند آخر و عاقبت همه همین کثافتکاریهای تمیز است!
ثانیا بدانید تاخیر فازی که در جریان بحران اقتصادی ایجاد کردید از نظر هر کس مخفی بماند از نظر خدا و ما و اوباما و او بی ما و دیگران پنهان نخواهد ماند.شکرالله مساعیکم و جزاکم فی دواعیکم!
ثالثا شهامتتان در ادامه ی افکار و دکترین سیاسیتان تا لحظات آخر بلکه تا ثانیه های لنگ گشایی ستودنی است البته به نظرم وضع اوبامای عزیز که این مقدار لااقل تیغ اسلام به تنش خورده است بعد از اتمام دوره ی حمام عمومیش بهتر از شما باشد که خدا به دادش برساد!
رابعا تا تاسعا را فاکتور گرفتیم تا در این لحظات آخر به سردردتان نیافزوده باشیم و مخاطب عزیز هم مارا به پر چانگی و دراز رودگی و زبان ریزی و اطناب و بیهوده گویی متهم نکند و یکسره می رویم سراغ عاشرا
که در آن صمیمانه با اینکه می دانیم وضع اقتصادیتان به عکس جهان اقتصاد خوب بلکه عالی است بل بلکه مثل بعضی خدمتگذاران خودمان در مدت لنگ بهتر هم شده است اما به هر حال حزم و احتیاط از محکم کاری عیب نمی کند پیشنهاد می کنیم که برای دوران پس از نقاهت به هر شغلی تن در نداده و فروشگاه مجلل زنجیره ای کفش بوش پسر و همپالگی ها را افتتاح بفرمایید و شخصا مدیریت آن را به عهده بگیرید البته توصیه های لازم را به عالیجناب اوباما بفرمایید تا بعد از چند سال شرکت مشابهی را تأسیس نفرمایند و به رقیب تجاری تان مبدل نشوند ضمنا به همراه آگهی تأسیس کمپانی یادتان نرود که آگهی بفرمایید معترضان محترمی که کفش پرتاب می نمایند از پرتاب کفش مجازی و یک لنگه پرهیز کنند که مشتری پیدا کردن برای آنها کار آسانی نیست هرچند در مدت هشت سال به اندازه ی کافی ادم یک پا تحویل بشریت فرموده اید که مشکلتان حل شود!
در صورت صلاحدید در پاسخ نامه مرقوم فرمایید اگر چنانچه با کمبود پرسنل یا هدف انسانی مواجه هستید از طرفهای خودمان چند نفر به محضرتان شرفیاب بفرستانیم
با تشکر و سپاس فراوان
ارادتمند و دلباخته ی همیشگیتان
عزرائیل الزیدی
جمعه بیست و نهم آذر 1387
به بهانه ی دوشعر از آقای اکبر اکسیر( مجموعه ی زنبورهای عسل دیابت گرفته اند)
یادش به خیر نادر زکی پور که به جرم حاجی بیشه بایکوت شد ! و یادش به خیر حاجی بیشه ! که من بعد از شاعری، دانشجو شدم و طلبه و عمامه به سر و فقط مانده است که خاک بر سر شوم ! و او همچنان حاجی بیشه است . لابد می پرسید این ها که گفتیم چه ربطی به اکبر اکسیر دارد و زنبورهای عسل . راستش هم کمی قیافه اش شبیه اولی هم اندکی حرف زدنش شبیه دومی است و هم اهل همان حوالی هاست . ما هم که هنوز ندیده ایمش ! این ها را بهانه کرده ایم که دو تخته شعرش را به شما بخوانانیم:
* منطق
در راه کشف حقیقت
سقراط به شوکران رسید
مسیح به میخ و صلیب
ما نه اشتهای شوکران داریم
نه طاقت میخ و صلیب
پس بهتر است به جای کشف حقیقت
برگردیم کشک مان را بسابیم!
*مدرنیته
چاه عمیق که زدیم
دعای باران یادمان رفت
فیش آبیاری که آمد
خیار شکوفه زده بود
حالا همه چیز داریم
وام کشاورزی
قسط پمپ
کود شیمیایی
سم علف کش
و کرم های مهربان ساقه خوار
که لابد تا حالا پروانه شده اند.(بعد از چهار سال اختلاف فاز نویسنده آن هم در عصر ارتباطات مدرن) از این گذشته گمانم شاعر عزیز در داشته هایش کشک و بادمجان و خیار چنبر را که در اواسط شعردوم شکوفه کرده بود از قلم انداخته است . ضمنا به همراه شاعری وکشاورزی و کشک سابی ، کیمیا گری هم شغل بدی نیست ! می ماند بادمجان .........! [جان؟! چیزی فرمودید؟ ]
آه ببخشید ! پرورش زنبور عسل و گیاهان دارویی یادم رفته بود دستتان درد نکند (که کارتان به پزشک و دوا و دیابت یادتان نرود)
جمعه بیست و نهم آذر 1387
حل مشکل مهرماه در شب یلدا
ما معمولا پیشنهاداتمان را در www.pishnahad.blogfa.com مینویسیم اما این یکی بیشتر مناسب همین جا بود لهذا گفتیم گور پدر نظم و ترتیب (!؟)
داستان از این قرار است که هم آموزش و پرورش و هم برخی خانواده ها در مهر ماه از مشکل لاینحلی رنج می برند که عبارت است از چند روز دیر به دنیا آمدن بچه ها ! و عدم امکان نام نویسی آن ها در اول مهر!و یک سال آزگار تحمل وروجک ها در خانه و ده ها وده ها مشکل متفرع برآن! لهذا با این که بسیاری سعی کرده اند که این مشکل را به همراهی بی چشم داشت ثبت احوال محترم حل نمایند یا حتی اگر به عقلشان برسد و ذوق و شوق بچه دار شدن حواسشان را پرت نکند در همان بدو امر یعنی هنگام صدور اسناد مربوطه در بیمارستان موضوع را گرد کنند که صد البته گاهی با صداقت فراوان و غیر قابل وصف کادر بیمارستان و صد البته تر پرستاران وظیفه شناس به بن بست می خورد و به ناچاربعضی را با ضمیمه ی میل مفرط بانوان محترم و تازه به دوران رسیده به خلاصی از درد طاقت فرسای زایمان که برخی مخدرات گذشته هر ساله متحمل میشدند به این نتیجه رسانده است که کمی دست به جیب شده و سر وقت مقرر بلکه یکی دوروز جلوتر رحمت به قبر جولیوس سزار فرستاده مشکل را از اساس حل نمایند ! تا امید واهی به کوتاه آمدن آموزش و پرورش از نظم مقرر و امثال آن صورت نبندد.ولی ما هرچه فکر کردیم دیدیم پیشگیری بهتر از درمان است پس محاسبه ی قهقرایی را شروع کردیم و 9 ماه انتظار را فید بک کردیم و دیدیم مشکل اساسا مربوط به شب یلدا و شبهای طولانی حوالی آن است . لهذا چون تغییرات سنت های لایتغیر الهی در مجلس شورای اسلامی نه مشروع است و نه مجاز و اگر چیزی عمدا یا سهوا از دستشان در برود به دیوار بی خلل شورای محترم نگهبان برخورد می کند و بعد از چند بار دست به دست شدن سر از مجمع تشخیص مصلحت نظام در می آورد به این نتیجه رسیدیم که از همان اول این مجمع محترم دست به کار شده و شب یلدا را چند روز جلو بکشد و صد البته هماهنگی های اصولی با دو وزارت محترم کشاورزی و بازرگانی هم صورت بگیرد تا برنامه ریزی لازم به نحوی سر و سامان یابد که مردم بیچاره در تهیه ی هندوانه به مشکل میوه وآجیل شب عید برخورد ننمایند.
قبلا از همکاری همه ی نهاد ه های مربوطه
کمال تشکر و امتنان حاصل است
ضمنا پیشنهاداتی هم در خصوص کفش هایی که در عراق به سمت بوش پرتاب شده اند داشتیم که متعاقبا به اطلاع عزیزان خواهیم رسانید!
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387
نامه ای سر گشاده از خدا ! به آقای باراک اوباما
از خداونــــد قـــــادر و دانــا به جنــــاب باراک اوبــــــــــــاما
اولا مثـــل دیگـــران تبریک از بـرای ریاســــــــــــت گــــذرا
بعد، مارا نمی شناســـی اگر یا نیـاورده ای هنـــــــــــوز به جا
مــــا همان خالـــق توانایـــیم که جهان مهره ای ست درکف ما
خلـــق کردیم آسمان و زمین بی گــــچ و بیــــل و آجــــرو بنا
آفریــــــدیـم پـارک دنیــــا را بهــــر تفـریـــــــح آدم و حـــــوا
قصه ی نوح را که می دانی؟ - این کریستـف کلمب بی همتا –
لااقــل که شنیده ای حتمــــــا قصــه ی مـــار بـــــــازی موسی
پشت صحنه همیشه ما بودیم کارگـــــــردان یکــــه و تنهــــــا
گرچه یک قدر اشتبـاه شدیـم نزد برخی به حضـــــــرت عیسی
* * *
باز نشـــــناختی اگر مــــــــارا زانچه گفتیم با زبان رســــــــا
با تو نــاچار با زبـــان خــودت حــــــق گفتـــــــار را کنیـم ادا
ما همان قـــادر سبب ســـــازیم که به تدبیـــــر از دل کـنیــــــا
پـدر قـلـدر و سیـــــــــاهـت را سیر دادیــــــم ســــوی آمریکا
تا که با مـــادرت در آمیــــــزد که گـــذاری تو پای در دنیـــا
چون پدر بازگشت سوی وطـن وقتی از مادر تو گشت جـــدا
دیگری را به لطف خود کردیم بهــــر او شوی و بهر تو بابا
بعـد بردیمتــــــــان به اندونزی دور از مردمــان بی سرو پا
گـــر نداننـد دیگران تو خودت خوب می دانی ای عزیز چرا؟
......
ادامه دارد
در صورت نیاز ادامه ی نامه را از خدا بخواهید!
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
یوم ا... چهاردهم آبان
نمی دانم چه سری است که هر اتفاقی که برای ما می افتد به نحوی با خرداد پیوند دارد و هر ماجرایی که برای آن طرفی ها چاق می شود در آبان کلید می خورد به هر حال امشب یادم آمد که بوش پسر، چند سال پیش ، مسیح قرن هردنبیل شده بود و فریاد میزد که هر کس با ما نیست علیه ماست و حالا به هر حال او با ما ست که دارد از مک کین عبور می کند !
در این فکر ها بودیم که شعرمان گرفت :
گرچه مانده ست مثل خر در گل اقتصاد جهان در این بحران
چارده نیـــز مثـل سیـزده اسـت خاصه در ماه دلکــــش آبان
سال ها با بهانه ی تروریســـم غرق در کینه شد تمام زمین
ای خدا دســـت ما به دامـانـت از فضولات کینه ی مک کین
بعد غــــوغای یازده سپتامبــر در جهانی که جنــــگل مولاست
شادی روح بوش توخــــــــالی نوبــت گندهــــای او با ما ست
* محض اطلاع ترکی نفهم های عزیز: بوش در ترکی ، پوک و توخالی را گویند!
پنجشنبه نهم آبان 1387
قورباغه
سالها پیش در خوابگاه که بودیم دو دوست با حال و شاعر پیشه از اطراف تاکستان با ما هم اتاق بودند و از عاداتشان این بود که مکررا در مسابقات تلفنی رادیو- که آن وقتها کم هم نبود- شرکت می کردند. یکی از روزها پیش من آمدند که فلانی به ما کمک کن بلکه در این مسابقه هم گلی به جمالشان بزنیم پرسیدم موضوع مسابقه چیست ؟ گفتند چند تا کلمه داده اند که با آن ها جمله بسازیم. عرض کردم جمله سازی ام خوب نیست اما میتوانم برایتان شعری بسازم ! گفتند چه بهتر! اما تا کلمات را از آنها شنیدم برق از سرم پرید . می گوئید چرا؟ این هم کلمات( ببینم سه فاز از سر شما نمی پرد):
تیر چراغ برق – کویر لوت– دوچرخه– بید مجنون – قورباغه
راستش این آخری دیگر خیلی غیر قابل شعر بود یا به تعبیر بهتر شعر خیلی غیر قابل قورباغه بود خصوصا که من به این کلمه اندکی حساسیت داشتم علی الخصوص در روستا که بودم یکی از اقوام به قورباغه می گفت گورغابه و من - به جهت آنکه در آب بند های روستا قورباغه های درشت و صدا کلفتی بودند که جان می دادند!برای سنگ زدن - اصولا از بچگی با این حیوان چندش آور روابط مسالمت آمیزی نداشتم به هر حال اصرار و تحکم دوستان از قزوین گذشته ی ما به این دو بیت منجر شد :
افتاد به زیر بیـــــد مجنـــــون در دشـت کویـر لـــــوت ازپا
قورباغه که با دوچرخه می رفت از تیـر چـراغ بـرق بـــــالاچهارشنبه هشتم آبان 1387
آغاز به کار
دیدم که همه ی حضور ما در محیط مجازی جدی است ترسیدم ما را قاطی از ما بهتران کنند پس به شوخی پناهنده شدم اما نه شوخی های عمومی بلکه از نوع نمره و خانگی .اما محیط مجازی ذاتا عمومی است و چنانکه مستحضرید در این ابواب علمای اعلام ید( !) طولایی دارند ولی چه کنیم که به غایت دست و پایمان در این میدان باز نیست به هر حال این اولی اش!
دیشب فکر می کردم که با ... زاده ها ازدواج کردن چه قدر کار سختی است چون عملا بیشتر آدم با پدرشان ازدواج می کند تا باخودشان خصوصا اگر طرف قاضی هم باشد بعد به فکر افتادم که ازدواج با دختر یک قاضی به چه چیزی شبیه است جایتان خالی در بیت الخلا حسابی اطراف قضیه را که سنجیدم در حالی که نزدیک بود پا در کفش ارشمیدس کنم و فریاد یافتم! یافتم! سر بدهم این جمله را نوشتم:
من فکر میکنم ( ( ازدواج با دختر قاضی به تصادف شبیه است البته با ماشین پلیس))
شما چه فکر می کنید؟
